| سرفصلها |
|
(5) - ملیکا و من
(2) - ارشیو وبلاگ قدیمی (39) - روزانه ها... (10) - سفرنامه مالزی |
| جستجو |
| تصاویر |
|
|
نمي دونم بايد چي بگم اگه بگم اين تاخير هم دست خودم نبود يك دروغ گنده به ساير دروغهام اضافه شده. فقط اينكه بالاخره با همه چيزهايي كه در پستهاي قبلي و قبلتر نوشتم كاملا ربط داشت.
مليكا داره درسشو مي خونه فعلا هم هنوز نه به كلاس دوم رفته و نه دكتراي تخصصيش رو گرفته ولي موهاي مامان بيچاره اش رو سفيد كرده تا بالاخره بتونه يك نامه براي مادر بزرگ بنويسه.
يك معجزه نيم بند اتفاق افتاد كه وقتي در اوجش بودم هنوز هم معجزه بود اما حالا چون منتظر و طلبكار معجزه هاي بعدي هستم به نظرم اون قبلي كمرنگتر شده!
... بالاخره مامانم بعد از شش سال پاش رو گذاشت توي خونه من. يك روز اومدم خونه و ديدم بوي غذا از توي راه پله ها مياد و شلوارم اتو كشيده روي مبله!
علت نيومدنش گرفتاري يا هر چيز ديگه اي بود بالاخره اومد هم خودش و هم بابا و بعد از 2 هفته هم رفتن! و كلي يادگاري برام توي خونه به جا گذاشتن. توي فريزر روي تمام بسته ها دست خط مردونه باباست با برچسبهايي كه به دقت زده و توي كابينتم پر از بنشن پاك شده است كه مامان پاك كرده. جالبتر از اون ،اينكه مي دونم توي اين مدت وقت كردن كلي درباره من و شلختگيهام و اينكه از بچگي نامرتبترين بچشون بودم با هم درددل كنن و سر تكون بدن! تا سه روز بعد از اومدنم بساط چايي بابا بعد از ظهرها روي زمين گسترده بود و چاي داغي كه فقط خودش مي دونه چقدر و چه جوري براي هر كسي بريزه. حاضر!
درست مي دونه كي چاييش رو با قند مي خوره كي سرد مي خوره كي با شكر. كي ليوان سرخالي دوست داره كي لبريز و لب دوز و...
بيماري عقب نشيني كرده بود هم پيش من و هم پيش بابا و من وقتي بالاخره در اون غروب 4 دسامبر توي معبد پانتئون اومدم روي يك نيمكت بشينم و كوله ام رو از روي شونه ام زمين بذارم
به واقعيت معجزه پي بردم. بالاي نيمكت يك متن نوشته شده بود با اين مضمون: اين جايگاه به افتخار آنتوان دوسنت اگزوپري خالق داستان شازده كوچولو درمعبد پانتئون بنا گذاشته شد. آنتوان در سال 1947 در آخرين ماموريت هواييش با هواپيمايش در اقيانوس گم شد..
ايستادم و با چشمهاي اشكبار به اون خطوط نگاه كردم و با بغضي كه توي گلوم نشسته بود كلمات رو لمس كردم تا يكبار ديگه به معجزه ايمان بيارم. شازده كوچولو واگزوپري منو دعوت كرده بودند تا خستگي فرارم رو بعد از يك سال غم وغصه اونجا روي اون نيمكت چوبي و سرد در كنم وايمان بيارم كه حتي در بدترين لحظه ها هم باز ميشه اميدوار بود و به فردا فكر كرد.
فعلا اين عكسها رو داشته باشيد تا بعد.. سعي مي كنم در اولين فرصت به همه سر بزنم
پي نوشت1:. پست شب عيد با عنوان فرار. به نوشته هاي قبلي مراجعه كنيد..
بالاخره اين دختر كوچولوي چهل سانتي ما هم به كلاس اول رفت.
اينقدر دلهره داشتم كه تا همين امروز كه براي نوشتن هر كلمه از مشقهاش كلي حرصم ميده . خودم هم نمي دونم كار درستي كردم كه امسال به كلاس اول فرستادمش يا بايد امسال هم مي ذاشتم به آمادگي بره.
در مورد مسابقه و دوستاني كه كمابيش دعوت من رو اجابت كرده بودند بعدا بيشتر حرف مي زنم . جايزه برنده ها مخقوظه فقط اعلام كنيد كدام وبلاگ نويسها نوشتن كه برم بخونم. و البته لينكشو بذارم اينجا تا همه نظر بدن
در مورد اينكه مهساي خانواده حقيقي دوست خوبم گفته بود مگه اين چيزهايي رو كه من مي نويسم به عنوان قصه يك زن قبول نداري هم بايد بگم البته كه قبول دارم اما منظورم اين بود كه اين مجموعه داستانها مصور بشه و مستند براي اينكه تيپهاي شخصيتي اين روزگار و اين دوره از زمان هم نوشته بشن يك جور ادبيات مكتوب .
بازگشت دوستان خوبم اركا و جودي رو هم به دنياي وبلاگستان تبريك مي گم . اميدوارم باز هم بنويسن و هميشه بنويسن.
دوباره نوبت يك بازيه. يك مسابقه كه به نظرم وظيفه انجام دادنش بدجوري روي شونه ام سنگيني مي كنه. همه بچه هاي وبلاگستان هم دعوتن، زن و مرد . مسابقه اینجوریه که هر وبلاگنویسی در مورد یک زن یک مطلب می نویسه یا قصه شو بیان می کنه.این زن می تونه خودش باشه مادرش ،مادر بزرگش . يا يك همكلاسي دوره دانشجويي يك همكاريك عابر یا هر کس دیگه ای که به نظرش جالب رسیده . اما زنه! تو رو خدابه هر كي مي شناسيد ياداوري كنيد و دعوتش كنيد. جايزه اش هم پيش من محفوظه! يك جايزه خوب ...

يك نفر بالاخره آخرين نت رو برام نواخت .كه اولش به نظرم يخورده فالش رسيد اما بالاخره معنيشو فهميدم . راستي تا حالا شده دلتون بخواد جاي يك نفر
باشين . و به جاش ببينين و بشنوين و زندگيش رو بازي كنيد.... فكر كنم اين ديگه آخرين قسمتش باشه، آخرين قسمت از مجموعه داستانهاي 1-2 صفحه اي در مورد زنان. كه توي اين مدت نوشتم. بيشترشون لحن خاصي ندارن جز اينكه واگويه هاي يك زن يا دخترن. اوليش داستان زخمه كه به سردبيرمجله محبوب دوران نوجوونيم داده بودم وقتي كنكور كارشناسي ارشد مي خواستم بدم. خوب يادم هست گفت تلخه! خيلي تلخ .و سيگارش رو توي جاسيگاري له كرد. من با دهن باز مونده نشسته بودم لبه صندلي و مي خواستم بقيه حرفمو بزنم كه نمي يومد. گفتم خوب داستانهاي تلخ هم ... شونه بالا انداخت مثل صادق هدايت . منظورت اونه؟! .. و برگه هاي لوله شده قصه رو گذاشت روي ميز. روي صندلي راستتر نشست. قرار نيست فعلا قصه هاي تلخ رو اينجا براي نوجوونا بنويسيم هر چند ارزشمند و بقول خودت واقعي باشه. و من دوباره با دهن بازمونده به دود سيگارش نگاه كردم كه از توي جا سيگاري هنوز بلند مي شد. و بالاخره دهنمو بستم. و بلند شدم و كيف و چترمو برداشتمو و خواستم از اتاق برم بيرون كه صدام كرد. يك سيگار ديگه روشن كرده بود و راحتتر پشت ميزش نشسته بود . من نمي گم هيچ وقت نمي توني چاپش كني ولي حالا توي اين مجله.. نه.
و بعد اين قصه موند كنار قصه هاي ديگه كنار قصه هاي دخترونه و زنونه ديگه اي كه توي طرحم نوشتم و مچاله كردمو ريختم دور و بعد موقع خداحافظي از اون شهر پشت زاگرس.. هول هولكي بلند كردم و توي چمدون سياهم كه همون چمدون انشجوييم بود گذاشتم و خوشحال از در پانسيون زدم بيرون. زدم بيرون اما نه به همين راحتي نه، كلي طول و تفصيل داشت. نسرين اومد دم در و بالاخره دستش رو براي خداحافظي جلو آورد و بغلم كرد و من مغرور خيلي مغرور و شاد . توي گوشش گفتم اميدوارم ديگه زير سايه من زندگي نكني.
كه منو يكدفعه بدجوري از خودش جدا كرد و آزرده نگاهم كرد: خيلي خري، من هيچ وقت زير سايه تو زندگي نكردم . پوز خندي زدم از اون پوزخندهايي كه وقتي حرف توي گلوم گير مي كنه، مي زنم و گفتم: منظورم اين بود كه اميدوارم شر من از سرت كم شده باشه! و مي دونستم خراب كردم واقعا خراب كردم. اونم بعد از اون قهر پر ماجرا و حالا كه اون راضي شده بياد دم در خداحافظي. اين جمله رو كجا شنيده بودم كه يكدفعه اينجا خرجش كردم؟!...
مغرور تر از هميشه بهم نگاه كرد: اين درستتره! برو شايد يوقت آدم بشي. ومن رفتم از زير قراني كه برام گرفته بودن . رد شدم و نشستم توي اتوبوسي كه منو مي برد به يك دنياي ديگه! دنيايي كه اولين منظره اش برام منظره اون دختر بالاشهري بود با سگش كه روي صندلي بغل دستش گذاشته بود و همونجا فهميدم دنيام از اين به بعد خيلي عوض مي شه . ديگه دنياي زنهاي خودسوزي كرده و وامونده اي كه از درد بيچارگي بچه هاشونو مي فروشن نيست.
.. اما اشتباه كرده بودم . باز هم زنا بودنو قصه هاشون و باز هم بايد مي نوشتم. بايد به كسي نشون مي دادم كه نشد و نشد تا اون روزي كه رفتم توي دفتر مجله دوست داشتنيم كه فقط يك خيابون با خوابگاهمون فاصله داشت و به نگهبان گفتم كه مي خوام استاد رو ببينم كه صداي حسرتش بلند شد و سر تكون داد. از پشت ميز اطلاعات اومد بيرون و گفت: استاد...؟ استاد رفت.و آه بلندي كشيد
. استاد توي تصادف جاده...بيمارستان، دياليز...
و خون توي رگهام منجمد شدو بعد فهميدم همه چيز واقعي بوده . كه اون خبر تصادف وحشتناك جاده شمال شايعه نبوده و ديگه من نمي تونم نويسنده محبوب نوجوانيم رو ببينم .كه اون هم براي من به قصه ها پيوسته وبعد.. باز هم نوشتم تا..
نمي تونم بگم چيز كامليه. نه كاملا ناقصه . اما دوست دارم منتشرش كنم. يا اگر من نبودم به كسي مي سپارمش تا منتشرش كنه. چون كلي واگويه است قصه هاي آدمهاي نزديك به ما! كه جلوي چشمهامون اومدن و زندگي كردن و رفتن! يا فقط چند لحظه توي يك اتوبوس يا توي مترو ظاهر شدن و با ظاهرشون و حرفهاشون، قصه هاشونو گفتن و بعد گم شدن . رفتن توي جمعيت و ديگه نديديمشون اما مي دونيم كه هستن كه وجود دارن كه نشونه اي از زنها و دختراي ايراني اين دوره ان!زنهايي كه ديده نمي شن اما بايد ببينيمشون و ثبتشون كنيم وگرنه يك تكه از پازل زن- اي راني خالي مي مونه. و يك خلا. خلايي كه هيچ وقت پر نمي شه .مي مونه و به تموم تاريخ زنهايي كه با معشوقه بودن و مردن شروع كردن و با قهرمان شدن تموم كردن دهن كجي مي كنه.... .
.گاهي مثل يك عكس مي مونه يك تصويركوتاه و گذرا اما به ياد موندني. تكراري اما دوست داشتني..
زني آويزون به ميله اتوبوس با يك ساك سنگين روي دوش و موهاي نامرتب بيرون زده از مقنعه كه چشمهاي نگرانش رو به خيابون درحال حركت دوخته و هر از چند لحظه با هر توقف اتوبوس هل مي خوره و با شرمندگي از اونايي كه روي صندلي نشستن معذرت مي خواد و به بچه گرسنه اش توي مهد فكر مي كنه و سينه هاي رگ كرده اش اينقدر سنگينه كه مي ترسه همين آلان رسواش كنن ودستش رو به سينه فشار ميده تا نكنه .. .
يا اون دختر تو سري خورده توي مطب با چشمهايي كه دو دو مي زنن و از ترس فاش شدن رازشون هي به زمين دوخته مي شن و لبي كه هي گزيده مي شه و ديگه اين گزيده شدن حتي اگر خون بياد دردي از هيچ چيز دوا نمي كنه و همه چيز به يك كاغذ وابسته است و به...
و يا اون پيرزني كه مدام چشمهاي قي كرده اش رو در حسرت چيزي كه نيست با گوشه روسري پاك مي كنه و زانوهاي دردناكش رو مي ماله يا..
راست مي گفت تلخه، مثل زهر، مثل دوايي كه با هيچ چيز نمي شه شيرينش كرد نه با ساخارين نه با شكر...
اما مي شه شيرين گفتشون، حتي مي شه شيرين خوندشون...
پي نوشت: بعد از يك سال و نيم ابعاد قضيه نفوذ به وبلاگ قبليم برام. واضحتر شد. ظاهرا دو نفر از همكاران كه يكيشون هم با اجازه تون رئيسه مطالب وبلاگ قبلي رو خوندن و پرينت گرفتن و به اسم من به اين و اون نشون دادن! اولش عصباني شدم و. خواستم واكنش نشون بدم اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اين فقط مي تونه از حس حقارتي باشه كه دارن وگرنه . گرچه اين صفحات رو خيلي از دوستان قديم و جديد از سر لطف مي خونن اما اين نوشته ها نه چيزي رو اثبات مي كنه و نه رد!گرچه شوري رو كه براي نوشتن توي اون وبلاگ داشتم ديگر هرگز بدست نخواهم آورد و بسياري از حرفهاي خودموني رو كه توي اون وبلاگ مي زدم ديگه هر گز نخواهم زد و...
پي نوشت 2: حيفم اومد نخونين . اينجا
كوچكترين مدرسه دنياست با 4 تا شاگرد . يك سرباز معلم جوون اثبات كرده كه ميشه ازهيچ، همه چيز ساخت. خيلي منو ياد دوره طرحم مي اندازه! هنوز هم ميشه خيلي كارها كرد.
مدتيه يك بازي در وبلاگستان شروع شده با عنوان بهترين پست وبلاگ. من هم
با تاخير زياد بهترين پست وبلاگم رو دوباره اينجا ميذارم. دوستاني كه وبلاگ قبلي من رو مي خوندن حتما اين پست رو خوندن . اما براي خودم به دوباره خوندنش مي ارزه!
:چقدر به حساب می گذارین؟!
- 300 تومن
: نام و نام خانوادگی و آدرستون را روی این کارت بنویسید برای افتتاح حساب ضروریه.
و حرکت قلم را با دقت دنبال کرد. خیابان صفا.. کوچه ... دو روز بعد با دسته گل و یک جعبه شیرینی دم در خونه دختری بود که تازه دانشگاه قبول شده بود.
...همیشه دوستش داشته ام. تخصصش در خرید چیزهای کوچک و به قول خودش شکیله. مثلا یک پیچ گو شتی کوچولو برای عینک. یا یک مداد تراش برای مدادلب و چشم. یا یک آدامس پی کی یا ریلاکس..وچیزهایی که اصلا به چشم نمیان. اما فقط و فقط حضور اون را اعلام می کنند. هنوز هم صداش موقع خرید جامدادی قرمزم توی گوشم می پیچه. این شکیلتره. برای تو که دختری همین خوبه...
توی درمانگاه بودم که دلم هواش را کرد. می دونستم اون روز. روز سختی برای اون و تمام خانواده است. اما تصمیم گرفته بودند که این کار را تنهایی انجام بدن. بدون حضور من.. شماره موبایل برادرم را گرفتم. جواب نمی داد. دلم به شور افتاد. شماره بیمارستان را گرفتم. یک نفر از همراهان آقای.. من دخترشم. از اصفهان.. لهجه غلیظ شیرازی داخل گوشی پیچید.. حالشون خوبه از آنژیو برگشتن. همه دور و برشونن... بعدا زنگ بزنین...
دوباره زنگ زدم . این بار شوهر خواهرم امد پای گوشی.. میترا. حالش خوب میشه! نگران نباش. دارن بهش تنفس مصنوعی میدن ...
دیگه حال خودم را نفهمیدم: پس زیر آنژیو. طاقت نیاورده .... خدایا من بابا را از تو می خوام...
عصر توی سالن فرودگاه بالا و پایین می رفتم و به خاطراتش فکر می کردم. چقدر دلم برای خنده های بلندش تنگ شده. عید که من برگشتم. سرحال بود. آخرین بوسه اش را وقتی بهم داد که از ماشین پیاده می شدم: شجاع باش. من به تو. ایمان دارم... تو می تونی. صبر داشته باش. جوابشون را نده. تو دختر خودمی.
اشکالی نداره . اصلا به من فکر نکن. ما غصه نمی خوریم. حالا زنگ بزنن یا نه! اینا می خوان ما را عذاب بدن! می خوان تو را از پا در بیارن... فکر می کنن تو اینجوری تسلیم می شی.. اشکهام را که خودبخود پایین می آمدند پاک کردم. سنگینی ملیکا را توی بغلم و غصه تنهاییهام را روی قلبم حس می کردم. ولی بابا. تو ناسلامتی عموشون هستی! باید احترامت را نگه دارن. ... دستهای زبرش را روی دستم گذاشت_ آخ بابا به کاغذهای اسکناس حساسیت داشت. پوست دستاش قاچ قاچ می شد _ برو به سلامت . به ما فکر نکن!
.. تمام آن سالنهای آشنا و پر از مهتابی را با سقف کوتاهش. دویدم. همین جا بود که اولین بار مرگ را دیدم و تجربه کردم: خدایا! یعنی بابا هم... ! نه زبونت را گاز بگیر.. در سی سی یو روی یک دانشجوی قدیمی باز شد تا پدرش را لاغر و تکیده . افتاده روی تخت ببینه!
بابا من اومدم! هنوز هم لوله داخل نایش بود. موهای سفیدش را از پیشانی عرق کرده اش کنار زدم و بغل دستش روی صندلی نشستم . خواسته هایش را با نوشتن بیان می کرد: اشاره کرد که کاغذ و مداد به دستش بدم و برام با دست خط کج ومعوجی که هیچ شباهتی به خط خوانا و مردانه اش نداشت- نوشت: چشم به راهت بودم! چه خوب شد که اومدی.. .
و من دست در دستش از پنجره اتاق بیمارستانی که اغلب روزهای دانشجوییم را در آنجا گذرانده بودم. صبح را دیدم . چقدر اون روزها آرزو کرده بودم یکروز بیاد اینجا و من را در روپوش سفید ببینه و بادی به غبغبش بندازه و جلوی دوستاش بگه: اینم دختر کوچیکمونه... چقدر..
یادم اومد که وقتی اسمم را برای گرفتن لوح فارغ التحصیلی اعلام کردند. آنقدر ذوق زده شد که از جاش بلند شد و چند قدم با من تا سن اومد و صدای کف زدنش بلند ترین صدای دستی بود که توی گوشم پیچیده بود...
صدای مامان باعث شد به خودم بیام: شبها تمام مدت راه می رفت از غصه تو خوابش نمی برد. از غصه تنهاییهات. می گفت: تو مستحق رفتارهایی که باهات میشه نیستی! باورش نمی شد بچه های فامیلش با تو اینجوری برخورد کنن! تمام مدت منتظر یک تلفن بود. منتظر شنیدن صدای تو...
وحالا یک سال از آن ماجرا می گذره:
فروشگاه آنقدر شلوغ است که فروشنده به زور صدای من را می شنوه: ببخشید آقا . یک پیرهن شماره 16 می خوام. از این طرح.. . نمیدونم اندازه اش هست یانه؟!یاد عید و گردن لاغرش که از پیرهنی که براش خریده بودم . بیرون زده بود می افتم. باز هم یک کادوی تکراری! چرا من نمی تونم مثل بابا. کادوهای منحصر بفرد بخرم؟!
یک بسته آدامس پی کی! یک پیچ گوشتی کوچک برای عینک! یک مدادتراش برای..
![]()