| سرفصلها |
|
(5) - ملیکا و من
(2) - ارشیو وبلاگ قدیمی (41) - روزانه ها... (10) - سفرنامه مالزی |
| جستجو |
| تصاویر |
|
|
کیسه بستنی ها رو که میارم، چند لحظه پشت در مکث می کنم ودلم می خواد فکر کنم، به این که نکنه بازم یک بنده خدایی که داخل اتاق نشسته ،فکر کنه اونو زیادی تحویل گرفنم وبه خاطر حضور اون بستنی ها رو خریدم، یا دوباره جناب رئیس فکر کنه که دارم خود شیرینی می کنه_اونم حالا که بدجوری منو رقیب خودش می بینه
این روزها همه دارن من و زیر و بالا می کنن_ توی راهرو صدا می کنن خانم دکتر و منتظر می مونن که ببینن من واکنشم چیه! که من سرم رو بر می گردونم یا نه!که ببینن این تغییر رو خودم هم باور دارم یا نه! که... به نظرم توی یک محیط اکادمیک خیلی بچگانه و احمقانه میاد، ولی وجود داره .توی محیط های خاله زنکی عادیه یا شاید هم اصله!
از وقتی یادمه توی هر دعوایی بزرگترین فحشی که به .من دادن، همین لقب بوده! مامانم هر وقت می خواد تحقیرم بکنه و بگه چیزی حالیت نیست، همین کلمه رو به کار می بره، اونم از خیلی سالها قبل!
اما حالا مجبورم برای همین لقبی که به نظر خودم فحشه، بارها و بارها تاوان پس بدم.لقبی که هر کارگرو سرایدارو راننده ای که من و همسرم رو می شناخته برای صدا کردن من ازش استفاده می کرده، حالا مثل یک آزمون بزرگ جلوی اسمم می شینه و دوستها و همکارا رو وادار می کنه برای واکنش سنجی ازش استفاده کنن و توی گیجی واکنش من، چشمهام و شونه ها م رو می پان که بالا میرن و پایین میان!و اهمیتی که نمی دم ..
درو باز می کنم و بستنی ها رو نشون می دم به منشی دانشکده و مدیر گروه و بقیه ای که نشستند و می گم مناسبت داره!امروز سوم خرداده! .. آدم بعضی وقتها باید به اصلش هم فکر کنه و...
وخیلی زود متوجه می شم تنها چیزی که الان اهمیت نداره همین حرفهای بی اهمیته و مناسبتی که برای من هم به یک خاطره دور تبدیل شده .برای منی که سالها با خلق و خوی شیرازی بزرگ شده ام وهمه جا منو با این عنوان می شناسن، و چشمم می افته به بهار نارنجهای روی میز، که نشون میده من بیشتر شیرازی بوده ام تا خرمشهری و...
وباز دلم رو خوش می کنم به هویت چندگانه ای که درطی این سالها داشته ام.توی شیراز، خرمشهری بوده ام در تمام اون سالهایی که از زیر درختهای کاج کنار خیابون می گذشتم تا به مدرسه برسم، با خودم تکرار می کردم من نخلها رو خیلی بیشتر دوست دارم. من اصلا بهار نارنحو رو دوست ندارم، هیچ وقت با خرمالو آشتی نمی کنم.
وقتی برای اولین بار ، دست باد روی گوشهام حس می کردم و زیر تور عروسی از زیر همون درختها می گذشتم، فکر می کردم چقدر این شهر رو با همه بهار نارنجها ومیوه های چوبی و سخت کاجش که وقت و بی وقت جلوی پای آدم می افتند، دوست دارم.
وقتی اومدم اینجا، بارها رفتم کنار زاینده رود و ازش خواستم باهام آشتی کنه! بارها از همه اون خیابونهایی که تمام روزهای سخت پر از بغض رو یادم می آوردبا چشم بسته گذشتم و با خودم گفتم نمی خوام ببینمشون و...
و اینجا من شیرازی بودم با همه ویژگیهای یک فرد شیرازی که مسائل رو جدی نمی گیره و آسون از کنار خیلی چیزها می گذره! تاحدودی بی قید و...
و حالاتوی مشهد، یه جور دیگه ام، وقتی روی چیزهایی که می خوام پافشاری می کنم و نمونه های بهتری از کارها رو مثال می زنم، اصفهانیم...
Ok, at last I, ve Found an Isfahanian side!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر می کردم آرمانهام تغییر نمیکنه، فکر می کردم همیشه برای چیزهایی که میخوام می جنگم.. فکر می کردم... اما حالابرای اینکه لبه های کلاهم رو بچسبم، میل عجیبی پیدا کردم....... حالا وفتی چمدونم رو شبها روی زمین خیس و بارون خورده می کشم و به طرف ساختمان آجری خوابگاه که چراغهاش تک و توک روشنند، می دوم و میرم که نگهبان شب رو بیدار کنم، گاهی از خودم می پرسم: میترا، دوباره مسافر شدی؟ تو کجا و اینجا کجا؟
و یکبار دیگه شونه هام رو بالامی اندازم و به خودم می گم، غصه نخورٍ، صبح فردا حتما حالت بهتر می شه! صبح ، فقط به صبح فکر کن
ودوباره صبح فردا بلند می شم،آویزون به میله اتوبوس تمام راه خوابگاه تا دانشکده رو طی می کنم و چند بار خط لبم رو توی دو تاآیینه کیف دستیم چک می کنم و هر آدم دست و پا چلفتی و محتاطی رو که حتی نمی تونه به تغییرخودش فکر کنه ،دست می اندازم. وبلند می خندم. وبه همه آدمهای خاله زنکی که اسم خودشون رو دکتر گذاشتن و توی نقطه و ویرگولهای پایان نامه های دانشجوها موندن!
به همه اونهایی که انگشتاشون رو برای دانشجوهای ارشد تکون میدن که وای به حالت اگر اسم منو توی مقاله ات اول ننویسی.!
و به همه ی...
و فکر می کنم که درس خوندن من چه دردی از اون بنده خدایی دوا می کنه که با نتیجه منفی آزمایشش رفته که هر وقت پولدار شد بیاد که بچه داربشه ! یا بیاد که شیمی درمانیش رو شروع کنه یا...
Ok, at last I, ve Found an Isfahanian side!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
نمي دونم بايد چي بگم اگه بگم اين تاخير هم دست خودم نبود يك دروغ گنده به ساير دروغهام اضافه شده. فقط اينكه بالاخره با همه چيزهايي كه در پستهاي قبلي و قبلتر نوشتم كاملا ربط داشت.
مليكا داره درسشو مي خونه فعلا هم هنوز نه به كلاس دوم رفته و نه دكتراي تخصصيش رو گرفته ولي موهاي مامان بيچاره اش رو سفيد كرده تا بالاخره بتونه يك نامه براي مادر بزرگ بنويسه.
يك معجزه نيم بند اتفاق افتاد كه وقتي در اوجش بودم هنوز هم معجزه بود اما حالا چون منتظر و طلبكار معجزه هاي بعدي هستم به نظرم اون قبلي كمرنگتر شده!
... بالاخره مامانم بعد از شش سال پاش رو گذاشت توي خونه من. يك روز اومدم خونه و ديدم بوي غذا از توي راه پله ها مياد و شلوارم اتو كشيده روي مبله!
علت نيومدنش گرفتاري يا هر چيز ديگه اي بود بالاخره اومد هم خودش و هم بابا و بعد از 2 هفته هم رفتن! و كلي يادگاري برام توي خونه به جا گذاشتن. توي فريزر روي تمام بسته ها دست خط مردونه باباست با برچسبهايي كه به دقت زده و توي كابينتم پر از بنشن پاك شده است كه مامان پاك كرده. جالبتر از اون ،اينكه مي دونم توي اين مدت وقت كردن كلي درباره من و شلختگيهام و اينكه از بچگي نامرتبترين بچشون بودم با هم درددل كنن و سر تكون بدن! تا سه روز بعد از اومدنم بساط چايي بابا بعد از ظهرها روي زمين گسترده بود و چاي داغي كه فقط خودش مي دونه چقدر و چه جوري براي هر كسي بريزه. حاضر!
درست مي دونه كي چاييش رو با قند مي خوره كي سرد مي خوره كي با شكر. كي ليوان سرخالي دوست داره كي لبريز و لب دوز و...
بيماري عقب نشيني كرده بود هم پيش من و هم پيش بابا و من وقتي بالاخره در اون غروب 4 دسامبر توي معبد پانتئون اومدم روي يك نيمكت بشينم و كوله ام رو از روي شونه ام زمين بذارم
به واقعيت معجزه پي بردم. بالاي نيمكت يك متن نوشته شده بود با اين مضمون: اين جايگاه به افتخار آنتوان دوسنت اگزوپري خالق داستان شازده كوچولو درمعبد پانتئون بنا گذاشته شد. آنتوان در سال 1947 در آخرين ماموريت هواييش با هواپيمايش در اقيانوس گم شد..
ايستادم و با چشمهاي اشكبار به اون خطوط نگاه كردم و با بغضي كه توي گلوم نشسته بود كلمات رو لمس كردم تا يكبار ديگه به معجزه ايمان بيارم. شازده كوچولو واگزوپري منو دعوت كرده بودند تا خستگي فرارم رو بعد از يك سال غم وغصه اونجا روي اون نيمكت چوبي و سرد در كنم وايمان بيارم كه حتي در بدترين لحظه ها هم باز ميشه اميدوار بود و به فردا فكر كرد.
فعلا اين عكسها رو داشته باشيد تا بعد.. سعي مي كنم در اولين فرصت به همه سر بزنم
پي نوشت1:. پست شب عيد با عنوان فرار. به نوشته هاي قبلي مراجعه كنيد..
بالاخره اين دختر كوچولوي چهل سانتي ما هم به كلاس اول رفت.
اينقدر دلهره داشتم كه تا همين امروز كه براي نوشتن هر كلمه از مشقهاش كلي حرصم ميده . خودم هم نمي دونم كار درستي كردم كه امسال به كلاس اول فرستادمش يا بايد امسال هم مي ذاشتم به آمادگي بره.
در مورد مسابقه و دوستاني كه كمابيش دعوت من رو اجابت كرده بودند بعدا بيشتر حرف مي زنم . جايزه برنده ها مخقوظه فقط اعلام كنيد كدام وبلاگ نويسها نوشتن كه برم بخونم. و البته لينكشو بذارم اينجا تا همه نظر بدن
در مورد اينكه مهساي خانواده حقيقي دوست خوبم گفته بود مگه اين چيزهايي رو كه من مي نويسم به عنوان قصه يك زن قبول نداري هم بايد بگم البته كه قبول دارم اما منظورم اين بود كه اين مجموعه داستانها مصور بشه و مستند براي اينكه تيپهاي شخصيتي اين روزگار و اين دوره از زمان هم نوشته بشن يك جور ادبيات مكتوب .
بازگشت دوستان خوبم اركا و جودي رو هم به دنياي وبلاگستان تبريك مي گم . اميدوارم باز هم بنويسن و هميشه بنويسن.